قهر و دعوای اول...
سلام سلام سلام.
خوبید؟ خوشید؟ خوش میگذره؟!
اقایون ، خانمها، ممنون از نظراتتون!
ساز جون ها! اخه نمیگد من چطوری باید بیام اینجا
پست بذارم؟! اونوقت پارسا میاد تیکه پارم میکنه!!!!!
( جدی نگیرید!!!) ![]()
اخه من چطوری بیاید بیام؟! صبح بلند میشم باید
جارو کنم اینکارو بکنم اون کارو بکنم غذا درست
کنم اتو بکشم وای وای....
( مغزم پاره سنگ برداشته!) ![]()
نه ولی اینو جدی میگم، دخترای گل و گلاب زود
ازدواج نکنید ها! هرچی دیرتر توی دام این موجودات
پلید بیوفتید بهتره!!!
( اینو جدی گفتم!) ![]()
تا تقی به توقی میخوره اون دهن خوشگلاشون وا
میشه! تازه، دلتون بسوزه، منم یه دهن خوشگل دارم
که منو پارسا خر باهم بازشون میکنیم!!!
( باور کنید!) ![]()
یکی اون میگه یکی من میگم بعدشم مثل الان باهم
قهر میکنیم! به جهنم! درک میدونه کجاست؟! بره به
همون جا! هه هه هه...
( تو درک بهش خوش بگذره!!!)![]()
از این به بعد توی این وبلاگ دعوا ها و قهر های مادوتا
نوشته میشه! پس دعا کنید هیج وقت پست نذارم!
باشه؟! اخه ظرفایی که تو سرش میشکونم
حیفند!
( همشون خوشگلند! )![]()
دعوای اول
( رفته بودم بیرون و یه لباس خوشگل خریده بودم برای
عروسی مریم! ( مریم هم یه ماهه ازدواج کرده و منو
پارسا هم یه ماهه که قهریم! به درک) اقا پارسا اومدن
و بعد اینکه ناهارشون رو کوفت کردند گفتند که میخواند
لباسم رو ببینند! لباسمو با شوق و شور اوردم خیلی
راحت گفت که خیلی زشته! اصلا اونقدر ناراحت و
عصبانی شدم که باورتون نمیشه! بعدشم گفت که
خیلی کوتاست و تو غلط میکنی جلوی اون همه مرد
اینو بپوشی و ..... و..... و.....
منم نکردم نامردی و گفتم همینه که هست میخوای
بخواه نمیخوای نخواه! به درک! من همینو میپوشم!
اونم گفت : ........ ( نقطه ی سانسوری ماجرا) منم
گفتم: ........ ( اینم همین طور)
خلاصه منم با همون لباس رفتم عروسیُ! اونقدر
خوشگل شده بودم که خود مریم هم گفت بهم
حسودی میکنه! ![]()
![]()
حالا هم یه ماهه که نه من باهاش حرف زدم و نه اون
با من! لباساش، غذاش ، ظرف غذاش، ریخت و پاشش
و اینا هم همشو خودش باش جمع کنه و بشوره! به من
چه! مگه من نوکرشم؟! تا این باشه که پرویی نکنه! منم
هر روز با مریم و راضیه و زهره میریم بیرون و خرید میکنیم
و میگیم و میخندیم!
)
خوب کاری ندارید؟! منتظر نظراتون هستم! درضمن
من ادم انتقاد پذیری هستم ![]()
بوس بوس بای بای ![]()


