X
تبلیغات
دعوا و قهر با شوهرم

دعوا و قهر با شوهرم

دعواهایی که بین منو پارسا، شوهرم، اتفاق میوفته!

قهر و دعوای اول...

سلام سلام سلام.

 

خوبید؟ خوشید؟ خوش میگذره؟!

 

اقایون ، خانمها، ممنون از نظراتتون!

 


ساز جون ها! اخه نمیگد من چطوری باید بیام اینجا

پست بذارم؟! اونوقت پارسا میاد تیکه پارم میکنه!!!!!

( جدی نگیرید!!!)

اخه من چطوری بیاید بیام؟! صبح بلند میشم باید

جارو کنم اینکارو بکنم اون کارو بکنم غذا درست

کنم اتو بکشم وای وای....

( مغزم پاره سنگ برداشته!)

نه ولی اینو جدی میگم، دخترای گل و گلاب زود

ازدواج نکنید ها! هرچی دیرتر توی دام این موجودات

پلید بیوفتید بهتره!!!

( اینو جدی گفتم!)

تا تقی به توقی میخوره اون دهن خوشگلاشون وا

میشه! تازه، دلتون بسوزه، منم یه دهن خوشگل دارم

که منو پارسا خر باهم بازشون میکنیم!!!

( باور کنید!)

یکی اون میگه یکی من میگم بعدشم مثل الان باهم

قهر میکنیم! به جهنم! درک میدونه کجاست؟! بره به

همون جا! هه هه هه...

( تو درک بهش خوش بگذره!!!)

از این به بعد توی این وبلاگ دعوا ها و قهر های مادوتا

نوشته میشه! پس دعا کنید هیج وقت پست نذارم!

 باشه؟! اخه ظرفایی که تو سرش میشکونم

حیفند!

( همشون خوشگلند! )


دعوای اول

( رفته بودم بیرون و یه لباس خوشگل خریده بودم برای

عروسی مریم! ( مریم هم یه ماهه ازدواج کرده و منو

پارسا هم یه ماهه که قهریم! به درک) اقا پارسا اومدن

و بعد اینکه ناهارشون رو کوفت کردند گفتند که میخواند

لباسم رو ببینند! لباسمو با شوق و شور اوردم خیلی

راحت گفت که خیلی زشته! اصلا اونقدر ناراحت و

عصبانی شدم که باورتون نمیشه! بعدشم گفت که

خیلی کوتاست و تو غلط میکنی جلوی اون همه مرد

اینو بپوشی و ..... و..... و.....

منم نکردم نامردی و گفتم همینه که هست میخوای

بخواه نمیخوای نخواه! به درک! من همینو میپوشم!

اونم گفت : ........ ( نقطه ی سانسوری ماجرا) منم

گفتم: ........ ( اینم همین طور)

خلاصه منم با همون لباس رفتم عروسیُ! اونقدر

خوشگل شده بودم که خود مریم هم گفت بهم

حسودی میکنه!

حالا هم یه ماهه که نه من باهاش حرف زدم و نه اون

با من! لباساش، غذاش ، ظرف غذاش، ریخت و پاشش

و اینا هم همشو خودش باش جمع کنه و بشوره! به من

چه! مگه من نوکرشم؟! تا این باشه که پرویی نکنه! منم

هر روز با مریم و راضیه و زهره میریم بیرون و خرید میکنیم

و میگیم و میخندیم! )


خوب کاری ندارید؟! منتظر نظراتون هستم! درضمن

من ادم انتقاد پذیری هستم


بوس بوس بای بای

 

+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1388ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  | 

بعد از چندین ماه من اومددددددم

سلام سلام سلام

من بعد از این همه غیبت بالا خره اومدم.

اخه نامردا اینه رسم دوستی؟

من میدونید از کی تا حالا نبودم ؟!

یه نظری یه کجایی یه چیزی!!!؟

اخه اینه رسم دوستی؟؟؟؟؟؟

حالا هرچی بوده گذشته

مهم اینه که من دوباره اومدمممممممممم

خخخخخخخخوب

امروز میخوام خاطرات وقتی رو بنویسم که نبودم

موافقید؟

خوب خوب خوب....

**********************

داشتم تو خونه واسه کتاب پریچهر م. مودب پورو میخوندم که مامانم در زد.

- بله؟

مامانم با صدایی پر اضطراب به من گفت:

- دختر نمیخوای بلند شی؟الان میانا.

اون روز قرار بود پسر خالم که اسمش پارساست با خالم و شوهر خالم بیان پیش ما.

منم بی حوصله کتاب و بستم و درو باز کردم.

- جانم مامان؟ خوب میان که میان. من چیکار کنم.

- وا مادر؟ خوبه امروز پارسا اینا میخوان بیان خواستگاریتا!

یدفعه مامانم رنگش پرید.

من تا اون موقع نمی دونستم که میخوان بیان خوستگاریم....!!!

پس زود درو بستم و رفتم سر کمد لباسام.

نه اینکه هول بشم که وای وای خواستگار داره میادا!!!! نه ، برای اینکه

جلوی فک و فامیل خالم اینا کم نیارم.

بالاخره یه لباس مناسب پیدا کردم.

یه پیراهن بلند  که استین کوتاه بود و استینشم تور بود.

ابی رنگم بود و خیلی بهم میومد پوشیدم و رفتم سر میز توالتم.

یه ارایش ملایم کردم و مو هامو شونه کردم و دوتا تیکه از پشت بستم

و بقیه ی موهامو ریختم رو شونم.

خلاصه گذشت که زنگ زدن.

بعد از سلام و احوال پرسی اومدن بشینند که صندلی کم اومد.

اخه اونقدر که زیاد بودن.

۱-خالم۲- شوهر خالم۳- پسر خالم۴- مادر بزرگم دوتاشون۵- پدر بزرگم دوتاشون

۶- خواهر شوهر خالم ۷- برادر شوهر خالم ۸- مادر و پدر شوهر خالم۹- دایی ام

۱۰- زن دایی ام ۱۱- دختر دایی ام که اسمش پارمیسه ۱۲-..............

خلاصه با کمک پارمیس چایی رو پخش کردیم که نوبت به پارسا رسید موهام رفت

تو چشمش!!!!!!!!!!!!!

منم زود معذرت خواهی کردم و اونم  یه لبخند زد.

خلاصه گذشت که من ازشون دو هفته وقت خواستم.

راستش پارسا هم خوشگل بود و هم خوش لباس و هم پولدار و....

خوب منم که ازش بدم نمیومد...

خلاصه بعد از دو هفته قبول کردم و ما الان نامزدیم.

مهریه ام هم ۲۰۰۰ سکه و یه خونه بزرگ و ویلایی تو شمال و

یه ماشین ماکسیما و اگه دلش خواست یه بنز  

تو این مدت هم دنبال خرید نامزدی بودیم و جشن و خوشحالی و ددر دودور.

پارسا هم هر روز برام  میارههههههههه

خوب دیگه امید وارم منو به خاطره این همه غیبت ببخشیدو برای ما

دوتا کبوتر ((( عقش))) دعا کنید   که خوشبخت بشیم.

منتظرتونم.

۳ ناخاله....و......  بیاین.

بای

+ نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  | 

مسافرت 2

سلامی به بلندی بیل و کلنگ.

روز مهندس مبارک.


خلاصه از خونه اومدیم بیرون و پریدیم تو ماشین مریم و رفتیم تو جاده چالوس.

حدودا یه دو ساعت بعد مریم نگه داشت ، اون موقع ساعت دو بود.

یه رستوران باصفایی بود که الاچیق گذاشته بودن .

رفتیم تو یکی از الاچیق ها و یه پیر مرد اومد و گفت :

- بفرمایید؟

مریم- سلام ، خوبید؟

پیرمرده- ممنون .

- چی دارین؟!

پیره مرده- دل و جیگر و کباب کوبیده  و چایی و...

- منکه کباب کوبیده میخورم ، لطف کنید یه چایی هم بغلش. تو این هوا میچسبه.

مریم- من دل و جیگر تازه و بلا گرفته میخوام.

مرضیه- من کباب.

راضیه- منم جیگر و چایی.

خلاصه پیر مرده رفت و بعد از چند دقیقه غذا هارو اورد.

جاتون خالی....

خلاصه خوردیم که مریم رفت از پشت ماشینش گیتارو در اورد و داد دست و منو گفت که بزنم.

منم شروع کردم به زدن.

اون هم شروع کردن.

- گل افتاب گردون هر روز به انتظار دیدن یاره ، روی خورشیدو پوشونده ابری که تیره و تاره....

بعد از تموم شدن اهنگمون یه  عده از پسرایی که درست روبه روی الاچیق ما نشسته بودن شروع کردن

به دست زدن و هورا گفت!!!!!   

مریم- وا! این کولی بازیا چیه اینا از خودشون در میارن؟!

- چه میدونم والا!

یکی از پسرا که از بقیه خوشگلتر و خوش تیپ تر(البته همه شون خدایی خوشگلند) بود اومد طرف ما.

بدون اجازه نشست و گفت:

- شما خیلی قشنگ میزنید.

منم گفتم:

- میدونستم، قبل از شما خیلی ها اینو به من گفتن!

پسره خندید و گفت:

- من محمدم!

- خوب به من چه؟!

محمد- شما عادت دارین اینقدر بد صحبت کنید؟!

- شما هم عادت دارید بدون اجازه بشینید؟!

یکی از پسرا از تو الاچیق داد زد:

- هر هر ، محمد بیا که تابلو شدی.

محمد چپ چپ نگاش کردو دوباره برگشت طرف ما.

راضیه- ببخشیدا شما کاری داشتین؟!

محمد- داشتم حرف میزدم!

راضیه ی بیچاره ساکت شد.

خوب دیگه بقیه یش باشه اگه فردا وقت  شد میام مینویسم. (قربون محمد خوشگلم بشم)  

+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1386ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  | 

برای ساز جان

سلام.

ساز جان ازم خواست که یکم از خودم بگم.

اینم بیوگرافیم.

اسم: پارمیدا پارسا.

سن: ۲۰.

وزن: ۴۸.

قد: ۱ متر و ۷۰ .

رنگ چشم: عسلی.

رنگ مو: خرمایی.

رنگ مورد علاقه: صورتی.

شهری که توش زندگی میکنیم : تهران.

شهری که فعلا توش هستیم : یزد.

ورزش مورد علاقه: کشتی کج!!!!!

ورزشی که انجام میدم : شنا و بسکتبال. 

غذای مورد علاقه: ماکارونی.

غذای مورد علاقه (۲): پیتزا.

خواننده ی مورد علاقه: احسان غیبی و بی باک ، رضا پیشرو و هیچکس، نریمان.

خواننده ی مورد علاقه (۲): پویا و فارض.

بازیگر مورد علاقه : گلزار و پارسا و نیما شاهرخ شاهی ، بهرام رادان و....

بازیگر مورد علاقه (۲): جنیفر لوپز و جان تراولتا و جانی دپ.

بازیگر مورد علاقه (۳): شاهرخ  و سلمان خان ، پریانکا ، کاجول و......

ساز مورد علاقه : ویلون.

سازی که به طور حرفه ای میزنم: گیتار.

کج کار های مورد علاقه: ری مستریو، باتیستا ، راب وندام، جف و مت هاردی، ادج ،

کج کار های مورد علاقه (۲): کین، اندر تیکر ، شان مایکل ، جان سینا ، تریپل ایچ ، سی ام پانک

کج کارهای مورد علاقه (۳) : میز ، استون ، کارلیتو ، کرت انجل و دراک و...............

گل مورد علاقه : گل نرگس.

ماشینی که دارم : پراید.

ماشینی که دوست دارم : هیوندا.

ماشینی که در اینده شاید داشته باشم : ریو.

کارتون های مورد علاقه: گارفیلد ، وینی پو ، میکی موس ، سیندرلا، شگفت انگیزان و...

فیلم مورد علاقه : پارک وی ، اتش بس ، نصف ماله من نصف ماله تو ، میم مثل مادر و...

فیلم مورد علاقه (۲) : با من برقص ، دختر باهوش ، مرز ۱۳ ، مبارزان ، پرستار های اجباری و..

فیلم مورد علاقه ( ۳) : دان ، کیون کی ، جان من ، دووم ۱و۲، سلام نمسته و ترا رام پام و...

دوستانم : زهره ، مریم ، مرضیه و راضیه و...

حیوان مورد علاقه : گربه و موش !!!!!

حیوانی که دارم: سگ و گربه!!!!

عروسک مورد علاقه : باربی و پولیشی.

کلکسیونی  که دارم : باربی و لیوان!!!

کلکسیونی که در اینده خواهم داشت : روسری و ساعت!!!

تیپی که میرم بیرون چطوریه: افتضاح ( خوشتیپ)

شماره ی موبایلم: ۰۹۱۲ بقیه شو پیدا کن!!!

خوب دیگه بسه...

بیوگرافیه دوستامم باشه برای بعد...

باییییییی  

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1386ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  | 

مسافرت

سلام سلام.

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟!

امروز میخوام خاطره ای بنویسم که با زهره و مریم و چندتا از دوستان( مرضیهُ راضیهُ نازنین)

رفته بودیم مسافرت.

جاتون خالی بود. خیلی حال داد.

اینم از خاطره.

داشتم با کمک مامانم چمدونمو می بستم که آیفون زنگ زد.

- بله؟!

- سلام بدو بیا که دیر شد.

(  خودم٬  زهره٬  مریم٬  مرضیه که شبانه روز دعا میخونه٬  راضیه که خیلی پولکیه

 مامان جونم٬  بابا جونم٬  عمو جون)     

 - بچه ها اومدن؟!

 - اوووووو! اره بابا بیا دیگه!

 - اه  بیا دیگه کشتی مارو!

- الان شماها بیاین بالا.

بعد درو براشون باز کردم.

 - هِلو!

 - سلام. بیاین تو.

- سلام بچه ها خوش اومدین بفرمایید.

- به به دخملای خوشگل بفرمایید.

- بسم الله... سلام علیکم.

- به به همتون از  راضیه جون یاد بگیرید.

- مامان اون مرضیست!

 و  خواهر دو قلو بودن!

 - سلام دخترم.

 - سلام خان بالا!

 با خنده- سلام مریم خانم!!

- بابا به  گفتی؟!

- اره عزیزم.

- خوب دیگه خداحافظ٬ پارمیدا بدو بیا.

- الله اکبر... دختر اینقدر غر نزن!

- توروخدا دیگه اینقدر دعا نخون! بابا یکم اهنگ شهرام کی یا شهرام صولتی یا شهرام شبپره یا

شهرام اذر بخون!

 با خنده - مگه همه مثل تو قرتی اند دختر؟!

 - دست شما درد نکنه!

- مگه دعا خوندن مشکلیه؟! بسم...

- بریم بچه ها.

  از خاطره بیاین بیرون! کارت اینترنتم داره تموم میشه بای تا های...

 ایشاالله ادامه رو بعدا میگم.

ساز جان چشم از خصوصیات اخلاقیمم میگم .

بای تا های...      

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1386ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  | 

ادامه خاطره قبلی

سلام به همه ی گلا!

تولد سما جون و حاجیه شدن الهام جونمو تبریک میگم و حالا ادامه ماجرا ...

من و زهره داشتیم فرزانو نگاه میکردیم که فرزان گفت:

- ببخشید میشه منو تا اون ور خیابون برسونید؟

منو زهره بهم نگاهی کردیم و با هم گفتیم:

- چرا نمیشه! مگه ما هم کوریم که نتونیم ببریمت اونور!!!

 خندید و گفت: (این علامته فرزان :  به جای اینکه بنویسم فرزان اینو میذارم!)

 - مگه من گفتم شما کورید؟!

- نه تو رو خدا بیا بگو ما کوریم ٬ پاشو ببینم کار داریم ما!

 بلند کردیمو بردیمش اونور خیابون . اونور خیابون یه سوپر مارکت بود .

(اینم علامت زهره  و اینم علامته خودمه !!!!!)

 - بریم اونجا یه بستنی بخریم بخوریم.

 - چقدر میخوری تو!!! من حساب نمیکنما!!!

 -  خوب مهمون من باشید.

 - پولاتو جمع کن برو عینک بخر!

 - گناه داره بچه مردم٬ اذیتش نکن.

 - گناه من و تو داریم که این کور خدا میخواد مهمونمون کنه٬ انقدر بدبختیم ما؟!!

 ناراحت شد و گفت:

 - مگه کورا نمیتونن کسی رو مهمون کنن؟

 - منظورم این نبود٬ منظورم اینه همه رو برق میگیره ما رو مادر زن گراهام بل!!!!

 دست کرد تو جیبشو کیف پولشو دراورد و گرفت جلو من. وای...! یه عالمه پول تو کیفش بود که

چشم  و  پکید!!!!

 - پولتو به رخ ما میکشی؟!! اگه پول داشتی که الان چشمات وا بودن!!!

بعد رفتیم تو مغازه و  رو گذاشتیم دم در. همونطوریکه داشتیم از تو یخچال یارو بستنی انتخاب

میکردیم دلم واسه  سوختو اومدم ازش بپرسم که چه بستنی دوست داره واسش بخرم. برگشتم

سمت در مغازه که دیدم  نیست!

خیلی تعجب کردم و به  هم موضوعو گفتم و با هم رفتیم بیرون مغازه . یکم اینور و اونورو نگاه کردیم

که یهو  رو دیدیم که بین چند تا پسر وایساده و دارن میخندن که یهو   عینکشو برداشت!!!

( این شکل جدیده فرزان : )

حسابی قاطی پاتی کردمو رفتم تو مغازه و از رو یخچال یارو سه چهار تا تخم مرغ برداشتمو و به یارو

گفتم الان دوستم میاد حساب میکنه. تخم مرغا رو برداشتمو رفتم پشت  و زدم رو شونش.

تا  برگشت سمت من دو تا تخم مرغ با هم زدم تو چشمش تا واقعا کور بشه.

 -  منو دست انداختی کور علی؟!!!

 - من؟ م... مم ...

 - م .. م... م.. راه ننداز واسه من! برید گم شدید تا همتونو تخم مرغ بارون نکردم!

- خیلی پستی٬ منو باش دلم واست سوخت٬ بیا اینو بگیر.

بعد بستنی تو دستشو با ظرافت تموم بین موهای  جا گذاری کرد!

خلاصه ماجرا این که بعد از اینکه ( چقدر اینکه میگم!!!) حال پسر رو جا اوردیم راهی خوابگاه شدیمو

ماجرای اون روزو واسه بچه ها تعریف کردیم تا اونا مثله ما گول همچین ادمای بد بدی رو نخورن!!!!

و اما.... پایان این قسمت.

در قسمت بعدی شاهد خواهیم بود که ایا من میتوانم بازم حال پسرکای این چنینی را بگیرم یا خیر؟!!!

تا قسمت بعد خدا نگهدار!!!

شوخی بود... امیدوارم خوشتون اومده باشه!!! بای بای .

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  | 

سلام

سلام خوبید؟ ببخشید که خیلی وقت بود نیومده بودم!!!

اخه دستم شکسته بود

تصادف کردم!!!

خوب و اما خاطره....

بعد از اینکه اون ماجرا بود و با بچه ها دوست شدم  شبش رفتیم رستوران  خیلی غذاش خوشمزه بود!!! منکه خیلی خوشم اومده بود!!! خلاصه داشتیم میومدیم خوابگاه که دوباره یه سری علاف که این دفعه پسرای خود دانشگامون بودن جلومون سبز شدن!  منم سرمو انداختم پایین و راه افتادم که دیدیم به جز زهره هیچ کس نیومده دنبالمون!!!  ما هم کم نیوردیم و راه افتادیم!!! داشتیم میرفتیم که یهویی دیدیم  مریم و بقیه هم دنبالمون بدو بدو دارن میان!!!!!  منم که مثلا با هاشون قهر بودم راهمو گرفتو رفتم!!!   مریم اومد جلو و شروع کرد به معذرت کردن و فلان و فلان....
خلاصه اون روز برگشتیم خوابگاه و شبش همه خوابیدیم و صبح شد. بی سر و صدا  بلند شدم و رفتم لباسمو پوشیدمو زهره هم بیدار کردم و دوتایی زدیم بیرون!! تو راه که داشتیم میرفتیم یهو یه پسره خورد به زهر که زهره افتاد زمین!! اعصابم از دست پسره خورد شد!!! بهش گفتم:
- اوووو... مگه کوری مرتیکه؟!
- ببخشید خانم ولی مگه کوری که کورم؟!
فکر کردم داره مسخره بازی در میاره! همچین زدم تو گوشش که بیچاره پچ زمین شد! 
خیلی ترسیدم و گفتم:
- ببخشید اقا! شما واقعا کورید؟!
- خانم مگه من با شما شوخی دارم؟!
 دیدم انگار نه بیچاره کوره جدی! زهره رو نگاه کردم ! زهره بهم چشم غره رفت که ترسیدم و پسره رو بلندش کردم و بردمش یه گوشه و بازهره گفتیم:
- ببخشید اقا ما نمیدونستیم که شما....
پسره عینکشو برداشت و به یه نقطه ی نامعلوم نگاه کرد! چشماش خیلی قشنگ بود  توش یه عالمه غم بود به زهره گفتم:
- زهره امروز که کلاس نداریم! اینو ببریم جایی که میخواد بره؟!
-  اره خیلی دوست دارم بدونم چی شده که اینجوری شده!!
به پسره گفتم:
- ببخشید اسم شما چیه؟!
پسر شوکه شدو گفت:
- اسمم؟... من ... من فرزان هستم...
خوب دیگه زیادی گریه کردید!!!

ادامه تو اپ بعدی....

+ نوشته شده در  یازدهم دی 1386ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  | 

خاطره ی دانشگاه

سلام سلام.

خوبید شما؟ سلامتید؟خوشید؟در سلامتی کامل به سر میبرید؟هو؟

امروز میخوام اولین روزی رو که وارد دانشگاه شدم براتون تعریف کنم.

سرمو انداخته بودم مثل این بچه های معصوم پایین و داشتم میرفتم‌. یهو  شنیدم که از پشت

یکی داره صدام میکنه! برگشتم دیدم دوستم زهره است ! اومد جلو و گفت:

- وا! چرا اینقدر بچه مثبت شدی؟؟؟

منم خندیدم و گفتم:

- خوب معلومه روز اول دانشگاهاست و میخوام همچین بچه مثبت خودمو نشون بدم!!!!

داشتیم همینجوری باهم حرف میزدیم که صدای یه مشت علاف و چرتو شنیدیم.

- اوه اوه اوه ، اونارو نیگا کنید بچه ها!!! تیریپ بچه مثبتی!! هه هه.

- خانم شماره بدم پاره نمیکنی؟ شماره بدم؟

اون موقع احساس کردم الان مثل این فیلم هندیا یه پسره میاد جلو و حال همه رو میگیره!

اما نه! مجبور شدیم همین جوری سرمونو بندازیم پایین و مثل گوسفندای مظلوم راه بریم!

ول نمیکردن که دیگه عصبی شدم یه چک زدم تو گوش اون پسری که پشتم وایساده بودو

گفتم:

- مرتیکه ! مگه کارو زندگی نداری افتادی دنبال ما؟

بعد زود به زهره اشاره زدم و دوتایی در رفتیم!

زهره یکی از دوستای دوره ی دبستانیم بود که تا الان هم باحام بود و ولم نکرده بود

خلاصه رسیدیم به دانشگاه و به دور و ورمون نگاه کردیم! دیگه با دوره ی دبیرستان خیلی

فرق میکرد! یکم ترسیدم که زهره گفت:

- بیا بریم تو دیگه!

راستش من در اصل دختر شیطونیم ولی جلوی بیشتر استاد هام خیلی نجیب و مظلومم!

خلاصه با زهره کلاس و پیدا کردیم و رفتیم تو!

وای چشمتون روز بد نبینه! همه ریخته بودن رو کله ی هم و داشتن ورج و ورجه میکردن!

یه سری هم دارن تند و تند صحبت میکنند! و می خندند!!!!

ما هم رفتیم و یه صندلی پیدا کردیمو نشستیم که مریم (دختری که تو خوابگاه تو اتاقمون بود)

ودیدم!  زهره گفت:

- پارمیدا مریمو نگاه کن!

 مریم برگشت طرف ما و برمون دست تکون داد!

ما هم براش دست تکون دادیم!  دیدم دیگه داره حوصلم سر میره به خاطره همین رفتم

بقل تخته وایسادمو با صدای بلند گفتم:

- سلام بچه ها! من پارمیدا هستم شاید هم یکی از دوستان شما! و...

خلاصه براشون همچین سخنرانی کردم که همه برام دست زدن و باهامون دوست شدن

خوب دیگه بقیه باشه واسه ی بعد کارت اینترنتم تموم داره میشه!!!

فعلا بای بای ! درسمم مونده!!!

خداحافظ.

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1386ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  | 

ســــــــلام

 ســـــــــــــلام خـــــدمت شـــــما عـــزیزان.

خـــــــوبید؟خــــــــــوشید؟ ســـــــــلامتید؟ در ســــــــلامتی کامل به سر

می برید؟ هو؟

من پارمیدام و یه خبر براتون دارم:

از فردا شما میتونید کلی خاطره ی باحال ببینید و بخونید و لذت ببرید.

 با تشکر از شما:

                                         پارمیدا مدیر گوگولی.

+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1386ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  |